پاییز آمد و دل چه شادمان شده است..*از گرما و جهنم تابستان، با باد خزان چو عارفان خندان شده است..*چون باد وزان به شاخه تبریزی، زنگوله کوچکی بدست طفلان شده است..*
این سور که در دمش طلا و زعفران می بینی..* از زرد قناری رخش چو گلعذاران شده است..*لالایی مادر طبیعت کنون شد آغاز..* بنگر دل من چو چشم خماران شده است..*ای دوست بیا در بر هم بنشینیم..* هنگامه رقصیدن برگان شده است..*پیش آر پیاله را تا سر بکشیم..* دیریست که کام ما چون تلخ کامان شده است..*آن توسن خوشخرام و گریزان فلک..* اکنون به بر ما چو نازد
برچسب: نویسنده: غزل صالحپور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 5:16